می ترسم باهاش صمیمی شم!

محمدرضا عبدی
تهیه و تنظیم: محمدرضا عبدی

شخصیتایی که ترس شدیدی از صمیمی شدن با دیگران دارن، اگه تو یه رابطه عاطفی قرار بگیرن معمولاً ناخواسته رابطه رو به مرز فروپاشی پیش می برن تا بتونن طرحواره های قبلی شون رو بازآفرینی کنن. تو این شرایط یا خودشون نهایتاً کم میارن و می رن و یا اینکه برعکس، کارایی می‌کنن که شما خودتون نهایتاً مجبور شین از رابطه بذارین برین! تازه بعدشم این خودتونین که عذاب وجدان می‌گیرین که «آخه چرا ترکش کردمو رفتم؟!»، «نکنه واقعاً کوتاهی از من بود!». اونا خواسته و ناخواسته شما رو به درجه‌ای از استیصال و درموندگی می رسونن که خودتون عطای رابطه رو به لقاش می‌بخشین و علی رغم میل باطنی تون رابطه رو ترک می‌کنین. یاد اون دیالوگی می‌افتم که ولادیمیر تو کتاب ساموئل بکت خطاب به استراگون می گه: 
«تا حالا دیدی من ترکت کنم؟»
و استراگون در پاسخ بهش می گه: 
« نه... ولی عوضش تو بدترش رو سرم آوردی؛ تو کاری کردی که من برم!».

«قصه طرد»، قصه اصلی زندگی اینجور شخصیتاست. اونا از ترس اینکه یه روزی از جانب پارتنرشون طرد بشن، ترجیح میدن پیشاپیش خودشون پیش قدم شن و از رابطه پا پس بکشن: «بذارم برم قبل از اینکه بذارنم برن». این همون باور کلیدی شخصیت اینجور آدماست که باعث می شه از صمیمی شدن با دیگران پرهیز کنن. اونا با وجود اینکه به خاطر طرد شدن از سوی پارتنر عاطفی شون به شدت غمگین و دلسرد می شن اما پشت پرده، در واقع خودشون هستن که ناخودآگاه و بدون اینکه خودشونم متوجه باشن رابطه رو به سمت فروپاشی و نهایتاً سناریوی طرد شدن پیش می برن و در پایان داستان هم همیشه این توجیه رو واسه خودشون میارن که: «اینم منو ول کرد و رفت؛ درست مثه همه آدمای گذشته زندگیم که باهام همین کار رو کردن». اگه پای صحبت اینجور شخصیتا بشینین و افکار اینجور آدما رو لایه لایه شخم بزنین و عمیق تر بشین، معمولاً به چنین باورایی می رسین: 
«اگه خیلی باهاش صمیمی بشم، در این صورت اگه به هر دلیلی از دستش بدم نمی تونم خودمو جمع و جور کنم!». 
«اگه خیلی باهاش صمیمی بشم، و یه وقت بذاره بره آسیب زیادی می بینم!». 
«اگه خیلی باهاش صمیمی بشم، اونوقت اگه احساسش نسبت به من عوض بشه خیلی لطمه میخورم!».
«اگه خیلی باهاش صمیمی بشم، اونوقت ممکنه حسش نسبت به من عادی بشه و دیگه براش تازگی و جذابیت نداشته باشم!». 
«اگه خیلی باهاش صمیمی بشم، اونوقت ممکنه تمام جذابیت و قدرتی که الان پیشش دارم زیر سؤال بره و به اندازه قبل براش ارزش نداشته باشم!».
در نتیجه همه اینا «بهتره که زیاد باهاش صمیمی نشم!».

اما چرا این کار رو می کنن؟

این امر تا حدودی برمی گرده به تجربیات تلخ دوران کودکی و رویدادهای مهم دوران گذشته شون. اونا از اینکه دوباره تو شرایطی قرار بگیرن که بخوان درد و رنج ناشی از طرد شدن رو یه بار دیگه تجربه کنن وحشت دارن. واسه همین از هرگونه نزدیک شدن عاطفی با دیگران هراس دارن. درست مثه بچه ای که واسه اولین بار دستش به سطح داغ بخاری خورده باشه و بعد از اون اتفاق از نزدیک شدن به هر چیزی شبیه بخاری وحشت داشته باشه. اگه آدمای مهم دوران کودکی از لحاظ جسمی یا روانی بهمون آسیب زده باشن، در این صورت بعدها خیلی سخت به دیگران نزدیک می شیم. چون تو ذهن مون اینطور شکل گرفته که «با هر کی صمیمی بشم، نهایتاً ازش ضربه می خورم». در واقع یه رابطه محکمی بین «صمیمیت» و «احتمال وقوع یک پیامد منفی» تو ذهن مون ایجاد شده که باعث می شه بعداً هر بار تو زندگی مون قصد صمیمیت و نزدیک شدن به دیگران رو داشته باشیم، دچار تردید و اضطراب بشیم (نکنه دوباره همون اتفاق بیفته!؟). تو این حالت، با کوچیک ترین مسئله منفی که تو پارتنرمون می بینیم از رابطه درمی ریم. روان درمانی می تونه تو چنین شرایطی به شناسایی این ترس ها و اصلاح الگوهای ارتباطی مون بسیار کمک کننده باشه.


دریافت فایل صوتی
برای دریافت فایل صوتی، اینجا کلیک کنید.

موضوع: 
درخواست مشاوره